Document Type : Original Article
مقدمه
از آغاز شکلگیری جوامع انسانی، اندیشمندان رشتههای مختلف کوشیدهاند تا پدیده جرم و علل بزهکاری را تبیین کنند. در نظامهای حقوقی کلاسیک، مفهوم «جرم» اغلب به رفتارهای خلاف قانون افراد یا گروههای غیردولتی محدود میشد؛ اما از دهههای پایانی قرن بیستم، با ظهور رویکردهای انتقادی در جرمشناسی، تمرکز نظریهپردازان به نقش ساختارهای قدرت، ایدئولوژی رسمی و کارکردهای نهادی حکومت در تولید، تسهیل یا نادیدهانگاری جرم معطوف گردید. در این چهارچوب، مفهوم نوظهور جرم دولتی به رفتارهای دولتها یا نهادهای وابسته به آنها اشاره دارد که حتی اگر در ظاهر قانونی یا مجاز به نظر برسند، منجر به نقض جدی حقوق بشر، تعهدات بینالمللی، نابودی میراث فرهنگی، سوءاستفاده از قدرت، گسترش بیعدالتی، تبعیض نظاممند و فساد گسترده میشوند. جرم دولتی ارتباط تنگاتنگی با ساختارهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، حقوقی و بهویژه نهادهای اجرایی، قضایی و قانونگذاری دارد.
یکی از تأثیرگذارترین تعاریف در این حوزه توسط «پنی گرین» و «تونی وارد» ارائه شده است. آنها در کتاب خود، جرم دولتی را بهعنوان «کنشها یا ترک فعلهای دولتها که موجب نقض جدی حقوق بشر یا تعهدات بینالمللی میشوند»، تعریف میکنند (Green & Ward, 2004: 17-21). در این تعریف، معیار تشخیص جرم، صرفاً جرمانگاری داخلی نیست؛ بلکه رفتار دولت با استانداردهای هنجاری فراملی سنجیده میشود. بدینترتیب یک دولت میتواند مرتکب جرم دولتی شود، حتی اگر نظام حقوقی داخلیاش آن رفتار را مجاز یا حتی الزامی دانسته باشد. این رویکرد، دولت را نه صرفاً حافظ قانون و نظم، بلکه بهعنوان یکی از مهمترین عوامل تولید آسیبهای اجتماعی و نقض حقوق میبیند. جرم دولتی اغلب در قالبهایی مانند جنایات جنگی، نسلزدایی، شکنجه سازمانیافته، فساد نظاممند، جنایات پلیس، جرائم شرکتی ـ دولتی یا سرکوب سیاسی ظاهر میشود. تأکید بر ترک فعل نیز نشاندهنده این است که عدم اقدام دولت در جلوگیری از آسیبهای قابل پیشگیری نیز میتواند مصداق جرم دولتی باشد. مفهوم جرم دولتی در جرمشناسی انتقادی، مرزهای سنتی جرمشناسی را گسترش میدهد و دولت را از جایگاه مصونیتیافته خارج میکند تا بتوان آن را همچون دیگر سازمانهای قدرتمند، مسئول آسیبهای ناشی از اعمال یا غفلتهایش دانست. این دیدگاه، نهتنها به تحلیل علل ساختاری بزهکاری کمک میکند، بلکه زمینهای برای مقاومت مدنی و پیگیری عدالت فراملی فراهم میآورد.
با این حال در ادبیات بعدی، تمایزهایی در درون این حوزه شکل گرفته است. ازجمله مفهوم جرائم شرکتی ـ دولتی توسط میچالوفسکی و کرامر بسط یافته است، به جرائمی اشاره دارد که درنتیجه تعامل و تبانی میان دولت و شرکتهای خصوصی رخ میدهند؛ یعنی جایی که قدرت سیاسی و سرمایه اقتصادی در تولید آسیب اجتماعی همافزا میشوند (Kramer & Michalowski, 2006). در مقابل، جرم سازمانیافته دولتی ناظر به وضعیتی است که خود دولت بهصورت سازمانیافته در فعالیتهای مجرمانه ساختاری مشارکت دارد، بهگونهای که مرز میان حاکمیت و بزهکاری نهادی از میان میرود (Chambliss, 1989).
تمایز این مفاهیم از آن جهت اهمیت دارد که دامنه مسئولیت و سطح تحلیل را تغییر میدهد. در حالی که جرائم شرکتی ـ دولتی بر شبکههای مشترک قدرت تمرکز دارد، مفهوم مورد استفاده گرین و وارد، بر مسئولیت مستقیم دولت در قبال نقضهای ساختاری تأکید میکند. پژوهش حاضر با آگاهی از این تفکیک مفهومی، چهارچوب گرین و وارد را بهعنوان مبنای نظری برگزیده است؛ زیرا موضوع مورد بررسی، نه تعامل دولت و بازار، بلکه اعمال و سیاستهای ساختاری دولت در مقام کنشگر اصلی قدرت است. با این حال در مواردی که همپوشانی نهادی مشاهده میشود، تحلیل از ظرفیت مفهومی جرم شرکتی ـ دولتی نیز بهره میگیرد تا پیچیدگیهای شبکه قدرت بهدرستی تبیین شود (Green & Ward, 2004: 23). در این چهارچوب باید توجه داشت که جرم دولتی لزوماً محدود به خشونتهای عریان نظیر کشتار، شکنجه یا بازداشت غیرقانونی نیست. در بسیاری موارد، حکومتها با بهرهگیری از ابزارهای بهظاهر قانونی، اما در عمل ناقض کرامت انسانی، به سلامت روانی، حیثیت و سرمایه اجتماعی شهروندان تعرض میکنند. این اشکال از خشونت ـ که پیر بوردیو آن را «خشونت نمادین» و گالتونگ «خشونت ساختاری» مینامند ـ اغلب از طریق تحقیر نظاممند، حذف نمادین، ایجاد بیاعتمادی فراگیر و تخریب پیوندهای اجتماعی اعمال میشوند و اثرات بلندمدتی بر روان جمعی ملت بر جای میگذارند (ایوبی، 1400: 166).
یوهان گالتونگ مفهوم خشونت ساختاری را برای توصیف شرایطی به کار میبرد که در آن ساختارهای اجتماعی بهگونهای سازمان مییابند که مانع شکوفایی انسانها شوند. در این دیدگاه، فقر تحمیلشده، محرومیت سازمانیافته و تبعیض قانونیشده نیز اشکالی از خشونتاند، حتی اگر کنشگر مشخصی در لحظه وقوع قابل شناسایی نباشد. کاربست این نظریه در تحلیل جرم دولتی نشان میدهد که سیاستهای اقتصادی، جمعیتی یا فرهنگی یک دولت میتوانند بدون توسل به سرکوب عریان، آسیبهای گسترده و پایدار ایجاد کنند؛ بنابراین جرم دولتی صرفاً در قالب اعمال کیفری قابل فهم نیست، بلکه در قالب ساختارهای آسیبزا نیز تبلور مییابد.
در این میان، حکومت نیکلای چائوشسکو در رومانی (۱۹۶۵-۱۹۸۹) نمونهای برجسته از بهکارگیری خشونت نمادین و ساختاری بهعنوان ابزار جرم دولتی است. این رژیم، برخلاف بسیاری از نظامهای تمامیتخواه که اغلب بر سرکوب فیزیکی تکیه داشتند، راهبردی بهظاهر ملایمتر اما از نظر روانی مخربتر را برگزید؛ نظارت همهجانبه از طریق سازمان امنیتی سکوریتاته و اجبار شهروندان به همکاری و گزارشدهی درباره نزدیکان خود. آگاهسازی عمدی جامعه از وجود این گزارشها، بنیان اعتماد اجتماعی را بهطور نظاممند ویران کرد و فضایی پدید آورد که در آن حتی در کانون خانواده، سکوت و انزوا غالب شد (Olteanu, 2004: 98). پیامد این مکانیسم، نهتنها انفعال سیاسی، بلکه فرسایش اخلاقی، سرخوردگی جمعی و تخریب سرمایه اجتماعی بود؛ تخریبی که درنهایت به انفجار خشم فروخورده در انقلاب دسامبر سال ۱۹۸۹ انجامید. در این چهارچوب، نقش النا چائوشسکو نیز قابل تأمل است. او نه صرفاً همسر رهبر، بلکه دومین شخصیت قدرتمند رژیم و نماد ایدئولوژیک تثبیت ساختار قدرت بود. اقدامات وی، ازجمله سیاستهای جمعیتی اجباری و پروپاگاندای مادرانه، بخشی از همان پروژه خشونت نمادین و کنترل روانی به شمار میرود. پژوهش حاضر، با تکیه بر چهارچوب نظری جرم دولتی و مفاهیم مکمل خشونت نمادین، خشونت ساختاری و سرمایه اجتماعی، در پی آن است که ساختارهای مجرمانه نهفته در نظام چائوشسکو را که زیر پوشش قانونی بودن عمل میکردند، آشکار سازد؛ مکانیسمهای تخریب اعتماد اجتماعی، انزوای روانی و تحقیر جمعی را بهعنوان ابزارهای جرم دولتی تحلیل کند؛ پیامدهای بلندمدت این اشکال خشونت بر روان جمعی، سرمایه اخلاقی و امکانپذیری تحول سیاسی را بررسی نماید. با مطالعه موردی رژیم چائوشسکو، این مقاله کوشیده است یکی از اشکال کمتر شناختهشده خشونت حکومتی را ـ خشونتی فاقد خونریزی عریان اما عمیقاً مخرب برای وجدان جمعی یک ملت ـ صورتبندی کند. درک این تجربه تاریخی نهتنها به فهم گذشته کمک میکند، بلکه میتواند ما را نسبت به سازکارهای مشابه در جوامع معاصر هوشیارتر سازد.
۱- کنترل روانی و تحقیر اجتماعی؛ بهمثابه جرم دولتی
رژیم چائوشسکو در رومانی (۱۹۶۵-۱۹۸۹) یکی از نمونههای برجسته در مطالعه اشکال گوناگون خشونت دولتی در نظامهای اقتدارگرا است. برخلاف بسیاری از دولتهای تمامیتخواه قرن بیستم، که سرکوب سیاسی خود را بیشتر از طریق حذف فیزیکی، کشتارجمعی و اعمال خشونت آشکار دنبال میکردند، نظام چائوشسکو واجد الگویی متفاوت از اعمال قدرت بود؛ الگویی که میتوان آن را «خشونت خاموش» یا «سرکوب ذهنی ـ اجتماعی» نامید. در این الگو، کنترل سیاسی از طریق نفوذ تدریجی در ساختارهای روانی، روابط اجتماعی و هویت جمعی جامعه تحقق مییافت. در چنین نظامی، خشونت صورتی نامرئی اما مؤثر پیدا میکند؛ دولت بهجای نابودی فیزیکی مخالفان، به تخریب آرام ارزشها، فروپاشی کرامت انسانی، سلب اعتماد متقابل و تضعیف پیوندهای اجتماعی مبادرت میورزد. به این ترتیب قدرت استبدادی بهجای اعمال زور آشکار، به انقیاد درونی و خودسانسوری جمعی دامن میزند. چائوشسکو با ایجاد شبکهای فراگیر از نظارت، تبلیغات ایدئولوژیک و کنترل اطلاعات، توانست فضای اجتماعی را بهنحوی سامان دهد که خشونت سیاسی در سطح نمادین و روانی بازتولید شود؛ خشونتی که در گفتوگوهای روزمره، روابط خانوادگی و حتی در سکوتهای اجباری میان مردم جلوهگر میشد. از این منظر، غیاب اعدامهای علنی یا کشتارهای گسترده در رومانی چائوشسکو را نباید نشانهای از مدارا یا نرمخویی سیاسی تلقی کرد، بلکه باید آن را نشانهای از استحکام و کارآمدی مکانیسمهای پیچیدهتر کنترل دانست. این رژیم توانست از طریق ساخت و بازتولید ترس، انزوا و وابستگی روانی شهروندان به دولت، نظامی از سلطه درونیشده را بنا نهد که بقای آن تا اواخر دهه ۱۹۸۰ استمرار یافت. درواقع خشونت خاموش در این نظام نه یک ابزار حاشیهای، بلکه ستون مرکزی و بنیادین راهبرد بقای سیاسی محسوب میشود؛ خشونتی که اگرچه در غیاب خونریزی آشکار عمل میکرد، آثار آن بر پیکره اجتماعی و روان جمعی ملت، ژرفتر و دیرپاتر از بسیاری از اشکال سنتی سرکوب بود. خشونت در نظام چائوشسکو بیش از آنکه در شمار قربانیان مستقیم یا شدت سرکوبهای فیزیکی نمود یابد، در پیامدهای ماندگار روانی و اجتماعی آن باید جستجو شود. این خشونتِ خاموش اما عمیقاً پایدار، بهتدریج بیاعتمادی را به بخشی از ساختار فرهنگی و زیستجهان مشترک جامعه بدل ساخت. درنتیجه پیوندهای میانفردی و جمعی ـ میان شهروندان با یکدیگر، میان افراد و نهادهای عمومی و حتی در درون خانوادهها ـ فرسوده و شکننده گردید. سرمایه اجتماعی، بهعنوان شبکهای از اعتماد، همیاری و همدلی که قوام حیات جمعی را تضمین میکند، در فرایندی تدریجی اما پیوسته فروپاشید و جای خود را به انزوا، سوءظن و خودمحافظتی افراطی داد. این ازهمگسیختگی نه صرفاً عرصه جسمانی و امنیت بیرونی، بلکه بنیانهای زیستی و معنوی جامعه را هدف گرفت. روابط انسانی که زیرساخت هر نوع همبود و کنش جمعی است، درنتیجه ترس و مراقبت مداوم از دیگری، به انفعال و بیتفاوتی میل یافت. هر فرد، دیگری را بالقوه تهدیدی میپنداشت و این چرخه ترس، خود به ابزار بازتولید قدرت بدل شد. بدینسان نظام قادر گردید با کمترین توسل به خشونت فیزیکی، بیشترین میزان انقیاد و سکوت سیاسی را تثبیت کند. پیامدهای این الگوی سلطه، محدود به پایان دوران حکومت چائوشسکو نماند. آثار مخرب این خشونت نمادین و ذهنی تا دههها پس از فروپاشی رژیم در بافت روانی و فرهنگی جامعه رومانی تداوم یافت. بیاعتمادی مزمن، احساس ناتوانی جمعی در تغییر و دشواری بازسازی روابط مبتنی بر اعتماد و همکاری، ازجمله آسیبهای دیرپای آن نظام بود. این تجربه نشان میدهد که خشونت سیاسی، هنگامی که به سطح روانی و اجتماعی نفوذ کند، نهفقط بدنها، بلکه امکان زیست مشترک و امید به رهایی را نیز در معرض تخریب قرار میدهد (Verdery, 2002: 399).
1-1- تغییر فاز خشونت در رژیمهای توتالیتر
رژیم چائوشسکو یکی از بارزترین نمونههای تاریخیِ «تغییر فاز خشونت» در نظامهای توتالیتر قرن بیستم است. این تغییر فاز که در دهههای ۱۹۶۰ و بهویژه ۱۹۷۰ به اوج رسید، به معنای جابهجایی کانون اعمال قدرت از خشونت عریان و فیزیکی بهسوی روشهای خاموش و درازمدت کنترل روانی، نمادین و اجتماعی بود.
هانا آرنت در تحلیل نظامهای توتالیتر تأکید میکند که هدف نهایی چنین نظامهایی تسلط بر واقعیت و نابودی تمایز میان حقیقت و دروغ است. در این چهارچوب، انزوای اجتماعی و فروپاشی اعتماد متقابل، پیششرط شکلگیری سلطه مطلقه است. این دیدگاه نشان میدهد که جرم دولتی در نظامهای توتالیتر صرفاً مجموعهای از تخلفات پراکنده نیست، بلکه پروژهای فراگیر برای بازسازی انسان و جامعه در قالبی مطیع و بیقدرت است (آرنت، 1402). در حالی که بسیاری از رژیمهای بلوک شرق در دورههای پیشین، مانند استالین در شوروی، راکوشی در مجارستان یا نووتنی در چکسلواکی، همچنان به حذف فیزیکی گسترده، اعدامهای علنی و اردوگاههای کار اجباری متکی بودند، چائوشسکو بهتدریج دریافت که سلطه پایدارتر و کمهزینهتر را میتوان بدون ریختن خون گسترده به دست آورد؛ کافی است ذهنها، روابط و اعتماد میان افراد را هدف گرفت. این دگرگونی راهبردی، ریشه در موقعیت دوگانه رومانی در بلوک شرق داشت. رومانی در دهه ۱۹۶۰ با اتخاذ مواضع بهظاهر مستقل از مسکو، مانند محکومیت اشغال چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ و حفظ روابط دیپلماتیک با آلمان غربی، توانست وجههای «ملی» برای خود بسازد و از حمایت نسبی غرب نیز بهرهمند شود. این موقعیت ایجاب میکرد که رژیم از خشونت آشکار و خونین که میتوانست واکنش بینالمللی منفی ایجاد کند، فاصله بگیرد و بهجای آن، مکانیسمهایی را به کار گیرد که در ظاهر «قانونی»، «مدنی» و فاقد جلوههای خشونتآمیز باشد، اما درحقیقت جامعه را از درون متلاشی کند. پیامدهای این تغییر فاز خشونت، عمیق و پایدار بود؛ تخریب سرمایه اجتماعی و تبدیل جامعه به مجموعهای از اتمهای منزوی، نهادینه شدن خودسانسوری درونی تا جایی که شهروندان حتی در خلوت خود نیز جرئت فکر کردن به انتقاد نداشتند، افراد یا با همکاری با رژیم، ارزشهای اخلاقی خود را قربانی میکردند، یا با مقاومت منزوی میشدند و هزینههای روانی و اجتماعی سنگینی میپرداختند؛ زیرا هیچ گروهی نمیتوانست بدون خطر نفوذ خبرچین شکل بگیرد؛ تولید استرس اجتماعی مزمن و اختلالات روانی جمعی که حتی پس از انقلاب ۱۹۸۹ نیز بهسرعت ترمیم نشد و به میراثی از شکافهای اجتماعی، بیاعتمادی نهادینه و مشکلات سلامت روان تبدیل شد (Chey & Davis, 2011). کاترین وردری این وضعیت را «جامعهای از اتهامزنی پنهان» مینامد که در آن، سکوت به راهبرد اصلی بقا تبدیل شد. این بیاعتمادی نهادینهشده، سرمایه اجتماعی را بهشدت تخریب کرد و جامعه را به مجموعهای از اتمهای منزوی تبدیل نمود. شهروندان یا از مشارکت اجتماعی کناره میگرفتند تا کرامت خود را حفظ کنند، یا با پذیرش نقش گزارشدهنده، ارزشهای اخلاقی خویش را قربانی بقای فردی میکردند. در هر دو حالت، رژیم پیروز بود؛ مخالفان بالقوه از صحنه حذف میشدند، بدون آنکه نیازی به گلوله باشد، خشونت خاموش چائوشسکو نهتنها مخالفان را خنثی کرد، بلکه یک ملت را برای دههها از امکان همبستگی و بازسازی اخلاقی محروم ساخت.
1-2- تبدیل بیاعتمادی به ابزار سلطه
یکی از بارزترین ویژگیهای رژیم چائوشسکو، تبدیل بیاعتمادی به یک ابزار واقعی حکمرانی بود. سازمان امنیتی سکوریتاته که در سال ۱۹۴۸ با الگوبرداری مستقیم از کمیساریای خلق در امور داخلی شوروی تأسیس شده بود، در دوران چائوشسکو از یک دستگاه اطلاعاتی کلاسیک به یک سامانه پیچیده مهندسی اجتماعی دگرگون شد. آنچه این نهاد را از همتایان خود در دیگر کشورهای بلوک شرق متمایز میکرد، افزون بر حجم عظیم نیروی انسانی و خبرچینان، بهرهگیری آگاهانه و نظاممند از بیاعتمادی بهعنوان سلاح اصلی سلطه بود (Yonucu et al., 2024). چائوشسکو بهدرستی درک کرده بود که پایدارترین شکل کنترل، آن است که نیازی به حضور مداوم پلیس یا زندان نداشته باشد. کافی است اعتماد ـ بهعنوان بنیادیترین مؤلفه سرمایه اجتماعی ـ بهطور نظاممند نابود شود. وقتی هیچکس به هیچکس اعتماد نکند، جامعه بهطور خودکار به مجموعهای از افراد محاسبهگر و فاقد ظرفیت همبستگی تبدیل میشود و هرگونه مقاومت جمعی پیشاپیش خنثی میگردد. سکوریتاته، این پروژه را با ایجاد یکی از متراکمترین شبکههای خبرچینی تاریخ معاصر به اجرا درآورد. این شبکه همهجا حاضر بود؛ در مدارس و دانشگاهها، معلمان و دانشآموزان «وظیفه میهنی» گزارشدهی داشتند؛ در کارخانهها و ادارات، همکاران یکدیگر را زیر نظر داشتند؛ در محلهها، نگهبانان ساختمان و همسایگان نقش نگهبان غیررسمی را ایفا میکردند. میراث این مهندسی اجتماعی حتی پس از اعدام چائوشسکو در دسامبر ۱۹۸۹ نیز ادامه یافت. بازسازی اعتماد اجتماعی در رومانی پساکمونیستی یکی از دشوارترین فرایندها در میان کشورهای اروپای شرقی بود. دههها پس از فروپاشی رژیم، همچنان نرخ پایین اعتماد بینفردی، ترس از همکاری اجتماعی و شکافهای عمیق میان نسلها، یادگار همان «سرمایه اجتماعی منفی» تولیدشده توسط سکوریتاته است. رابرت دی. پانتام سرمایه اجتماعی را مجموعهای از شبکهها، هنجارها و اعتماد متقابل میداند که همکاری جمعی را ممکن میسازد. تخریب نظاممند اعتماد، جامعه را به مجموعهای از افراد منزوی و فاقد توان بسیج تبدیل میکند. در این چهارچوب، میتوان از «سرمایه اجتماعی منفی» سخن گفت؛ وضعیتی که در آن شبکههای اجتماعی نه در خدمت همبستگی، بلکه در خدمت سوءظن، کنترل و خیانت سازمانیافته قرار میگیرند. چنین وضعیتی پیامد مستقیم جرم دولتی ساختاری است و حتی پس از سقوط رژیم سیاسی نیز بهسادگی ترمیم نمیشود. تجربه رومانی نشان میدهد که پیشرفتهترین شکل سلطه، سلطهای است که در آن قربانیان خود به نگهبانان زندان خویش بدل میشوند. در عصر حاضر که فناوریهای دیجیتال، هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی امکانات بیسابقهای برای نظارت و دستکاری روابط انسانی فراهم کردهاند، درس چائوشسکو بیش از هر زمان دیگری هشداردهنده است؛ خطرناکترین خشونت، خشونتی است که نیازی به خونریزی ندارد؛ کافی است اعتماد را بکشد.
1-2-1- مقیاس و گستره شبکه خبرچینی
پس از سقوط رژیم چائوشسکو در دسامبر ۱۹۸۹ و گشایش تدریجی آرشیوهای سکوریتاته، ابعاد واقعی یکی از متراکمترین نظامهای نظارتی قرن بیستم آشکار شد. این نهاد در اوج قدرت خود بیش از ۱۵ هزار کارمند تماموقت و شبکهای بالغ بر ۵۰۰ تا ۷۰۰ هزار خبرچین و همکار غیررسمی داشت (Glăvan, 2019a)، یعنی از هر سه شهروند رومانیایی بالغ، یک نفر بهنوعی (مستقیم یا غیرمستقیم) با سکوریتاته همکاری میکرد (Plămădeală & Tileagă, 2022). این نسبت بیسابقه، شبکهای از نظارت همهجانبه پدید آورد که هیچ حوزهای از زندگی، از محل کار تا مدرسه، از محله تا کانون خانواده را مصون نمیگذاشت. این شبکه از نظر ساختاری نیز بهغایت پیچیده و چندلایه بود. مأموران حرفهای که آموزشهای طولانیمدت دیده بودند؛ خبرچینان داوطلب که اغلب از روی اعتقاد ایدئولوژیک همکاری میکردند؛ خبرچینان اجباری که با تهدید از دست دادن شغل، تحصیل، مسکن یا آزادی اعضای خانواده وادار به همکاری میشدند؛ شبکههای «حمایتی» شامل کشیشها، اساتید و معلمان که بهصورت غیررسمی و در غالب یک وظیفه میهنی اطلاعات ارائه میدادند (Glăvan, 2019b). نتیجه، پدیداری «پارانویای سازمانیافته » بود که در آن شهروندان نهتنها از دولت، بلکه از یکدیگر هم میترسیدند.
1-2-2- از کنترل مخالفان تا کنترل ذهنها
رژیم چائوشسکو با ترکیب سه مکانیسم مکمل، یکی از کاملترین نظامهای «سلطه عاطفی ـ نمادین» قرن بیستم را پدید آورد: سکوریتاته بهعنوان ابزار نظارت و تخریب اعتماد اجتماعی از پایین، کیش شخصیت زوج چائوشسکو بهعنوان مکانیسم مشروعیتسازی نمادین از بالا و دستگاه تبلیغاتی رسانهای بهعنوان مهندسی مستمر ادراک و احساس جمعی.
این سه ضلع، مثلثی نفوذناپذیر ساختند که نیازی به خشونت فیزیکی گسترده و مداوم نداشت. هدف صرفاً خنثیسازی مخالفان سیاسی نبود، بلکه کنترل کامل ذهنها، احساسات، تصورات و حتی رؤیاهای شهروندان بود. رژیم با تحریف نظاممند واقعیت، تحقیر مداوم کرامت انسانی و درونیسازی ترس و خودسانسوری، جامعه را به حالتی از انفعال مزمن، اطاعت کورکورانه و فلج سیاسی کامل کشاند. این دقیقاً همان چیزی است که هانا آرنت «توتالیتاریسم نرم» نامید و بعدها نویسندگانی چون واسلاو هاول آن را «پستتوتالیتاریسم» نامیدند؛ نظامی که در آن شهروندان، خود داوطلبانه زنجیرهای نامرئی را بر گردن مینهند. با این حال همین ساختار در ظاهر استوار، تناقضات درونی مرگباری داشت. در دهه ۱۹۸۰، بحران اقتصادی بیسابقه با پروپاگاندای اغراقآمیز و تکراری در تضاد کامل قرار گرفت. تلویزیون دولتی رومانی که در اواخر دهه ۱۹۸۰ برنامههایش به دو ساعت در روز کاهش یافته بود، درعمل به کانال شخصی چائوشسکوها تبدیل شد، به نحوی که در این دو ساعت فقط از «دوران طلایی» و «نابغه کارپاتها» سخن میگفت. این پروپاگاندای افراطی، پارادوکسی بنیادین داشت؛ هرچه تصویرسازیهای رسانهای اغراقآمیزتر میشد، شکاف میان واقعیت زیسته مردم و روایت رسمی عمیقتر میگردید (Manolachi, 2020). این شکاف، اعتماد به روایت رسمی را بهکلی از بین برد و تبلیغات را از ابزار مشروعیت به عامل بیاعتباری رژیم تبدیل کرد. نقطه اوج این پارادوکس، گردهمایی ۲۱ دسامبر ۱۹۸۹ در بخارست بود؛ برای نخستین بار پس از دههها، میلیونها رومانیایی چهره واقعی چائوشسکو را ـ پیر، مضطرب، فاقد کاریزما، گنگ و وحشتزده ـ در پخش زنده تلویزیون دیدند. آن لحظه، جهان نمادین رژیم یکجا فروریخت. در چند دقیقه، توهم «رهبر محبوب» و «مادر ملت» درهم شکست و خشم فروخورده دو دهه به خیابانها ریخت. سقوط رژیم چائوشسکو نهفقط پایان یک دیکتاتوری، بلکه فروپاشی کامل یک نظام معنا، یک ایدئولوژی فراگیر و یک شیوه سلطه بود که بر پایه کنترل ذهن و احساس بنا شده بود (Tismăneanu, 2015). میراث این رژیم، بیش از هر چیز، سرمایه اجتماعی منفی انباشتهشده بود؛ بیاعتمادی ریشهدار میان نسلها؛ ترس نهادینهشده از همکاری اجتماعی؛ شکاف عمیق میان مردم و نخبگان سیاسی؛ خاطرات سرکوبشده و احساس شرم جمعی از همکاری اجباری یا سکوت طولانی (Mungiu-Pippidi, 2015). رومانی پس از ۱۹۸۹ با دشوارترین گذار در میان کشورهای اروپای شرقی روبهرو شد؛ فساد ساختاری، ضعف نهادهای دموکراتیک، پوپولیسم مکرر و مشکلات انسجام اجتماعی تا حد زیادی ریشه در همان «زخمهای روانی» دوران چائوشسکو دارند. تجربه رومانی نشان میدهد که ویرانکنندهترین خشونت، خشونتی است که جسم را سالم نگه میدارد، اما روح یک ملت را برای نسلها زخمی میکند.
1-2-3- بیاعتمادی بهعنوان سرمایه منفی
مفهوم «سرمایه اجتماعی» که توسط پیر بوردیو ، جیمز کلمن و بهویژه رابرت پاتنم صورتبندی شده است، به مجموعه شبکههای ارتباطی، هنجارهای متقابل و سطح اعتماد بینفردی و نهادی اشاره دارد که همکاری داوطلبانه و انسجام جمعی را ممکن میسازد. در رومانیِ دوران چائوشسکو، این سرمایه نهتنها بهطور نظاممند تخریب شد، بلکه به پدیدهای وارونه و منفی تبدیل گردید؛ «سرمایه منفی اجتماعی» ، یعنی شبکهای از روابط مبتنی بر ترس، سوءظن، کنترل متقابل و خیانت سازمانیافته که بهجای تسهیل همکاری، به مانعی ساختاری در برابر هرگونه اقدام جمعی، همبستگی یا حتی گفتوگوی صادقانه بدل شد. سکوریتاته با دقت مهندسیشده، اعتماد را بهعنوان گرانبهاترین منبع اجتماعی هدف گرفت و آن را به کالایی نایاب و خطرناک تبدیل کرد؛ وقتی هر رابطهای، از دوستی و همسایگی تا پیوندهای خونی، بالقوه به تهدید امنیتی تبدیل میشود. این وضعیت، دقیقاً همان چیزی بود که رژیم برای بقای خود نیاز داشت؛ جامعهای که فاقد هرگونه ظرفیت بسیج، مقاومت سازمانیافته یا حتی بحث انتقادی غیررسمی باشد.
پیامدهای این سرمایه منفی اجتماعی چندلایه و بلندمدت بود: نابودی امکان مقاومت جمعی: هیچ گروهی نمیتوانست بدون خطر نفوذ خبرچین شکل بگیرد؛ درونگرایی و انزوای اجتماعی گسترده: شهروندان به «زندگی دوگانه» روی آوردند و گفتار عمومی را با اندیشه خصوصی کاملاً جدا کردند؛ بحران هویت اخلاقی جمعی: همکاری اجباری یا حتی محتمل با سکوریتاته، احساس گناه، شرم و خودسرزنشی پایدار پدید آورد که تا امروز در ادبیات، رواندرمانی و خاطرات جمعی رومانی مشهود است؛ استرس مزمن اجتماعی و پیامدهای روانشناختی: نرخ بالای افسردگی، اضطراب، الکلیسم و خودکشی در دهه ۱۹۸۰ و سالهای پس از آن تا حد زیادی ریشه در همین فشار روانی مداوم داشت (Jenkins et al., 2005)؛ بیتفاوتی سیاسی پایدار: جامعهای که اعتماد را از دست داده بود، حتی پس از سقوط رژیم نیز بهسختی به مشارکت مدنی، عضویت در احزاب یا اعتماد به نهادهای جدید روی آورد.
از منظر نظریه جرم دولتی، این مهندسی نظاممند بیاعتمادی نمونهای کلاسیک از «جرم سازمانی ـ ساختاری دولتی » است؛ دولتی که نهتنها قانون را به نفع خود تفسیر میکند، بلکه بهطور فعالانه ساختار اجتماعی را بازطراحی میکند تا هرگونه تهدید بالقوه علیه قدرت خود را پیشاپیش خنثی سازد. در این چهارچوب، سکوریتاته دیگر صرفاً یک نهاد امنیتی نبود، بلکه کارخانهای برای تولید انزوا و سرمایه منفی اجتماعی بود. میراث این سرمایه منفی پس از ۱۹۸۹ نیز بهسرعت محو نشد. نرخ عضویت در انجمنهای داوطلبانه، مشارکت انتخاباتی معنادار و اعتماد به نهادهای عمومی بهطور تاریخی پایین باقی مانده است. این واقعیت نشان میدهد که جرم دولتی ساختاری میتواند اثرات خود را حتی پس از فروپاشی رژیم سیاسی، برای نسلها حفظ کند؛ بنابراین تجربه رومانیِ چائوشسکو هشداری تاریخی است؛ ویرانکنندهترین خشونت دولتی، خشونتی است که اعتماد را میکشد. وقتی اعتماد میمیرد، جامعه حتی در آزادی نیز اسیر میماند.
2- جلوههای جرم دولتی در دوره دیکتاتور سرخ
همه رفتارهای دولت لزوماً مشروع نیستند. دولتها ممکن است برای دستیابی به اهداف خود دست به اقداماتی نامشروع بزنند، حقوق بنیادین شهروندان را نقض کنند و حتی مرتکب جنایاتی علیه بشریت شوند (شیری، 1399: 194). نمونههای تاریخی متعددی مانند اقدامات رژیم نازی در آلمان، جنایات جنگی در جنگهای جهانی اول و دوم، نسلزدایی در رواندا و موارد مشابه نشان میدهند که نمیتوان همه اقدامات دولتها را بهطور خودکار مشروع دانست. این رفتارها اغلب فراتر از تخلفات فردی مقامات دولتی قرار میگیرند و بازتابدهنده سیاستهای رسمی و سازمانیافته دولت هستند. چنین اقداماتی میتواند آسیبهای جدی و عمیقی به شهروندان وارد کنند و حقوق اساسی آنان را زیر پا بگذارد. در این چهارچوب، با مفهوم نوظهور «جرم دولتی» مواجه میشویم. جرم دولتی به رفتارهایی اشاره دارد که در ظاهر قانونی به نظر میرسند، اما در عمل هنجارهای بنیادین داخلی و بینالمللی، حقوق طبیعی شهروندان و اصول حقوق بشر را نقض میکنند. فارغ از اختلافنظرها در تعریف دقیق این مفهوم و رویکردهای گوناگون به آن، جرم دولتی همواره با آسیبهای جدی، چه محسوس و چه نامحسوس، به افراد جامعه همراه است. در این میان خشونت دولتی تنها به اشکال مستقیم نظیر کشتار، شکنجه یا بازداشت محدود نمیشود؛ بلکه اشکال نمادین و روانی آن، ازجمله حذف نمادین افراد یا گروهها و القای مداوم احساس بیارزشی، حقارت و ناامنی، اغلب اثرات عمیقتر، پایدارتر و ویرانگرتری بر روان جمعی جامعه و سرمایه اخلاقی آن بر جای میگذارند. رژیم چائوشسکو در رومانی یکی از برجستهترین نمونههای تاریخی بهکارگیری تحقیر بهعنوان یک سیاست حکومتی آگاهانه و طراحیشده است. در این نظام، تحقیر ابزاری هدفمند برای مهندسی اجتماعی، تضعیف اراده شهروندان، تخریب پیوندهای اجتماعی و تثبیت سلطه طولانیمدت به شمار میرفت. این رویکرد نشان میدهد که جرم دولتی میتواند فراتر از خشونت فیزیکی، به لایههای روانی و فرهنگی جامعه نفوذ کند و آسیبهایی بهمراتب دشوارتر برای التیام به بار آورد. این تحقیر از سه سطح اصلی عمل میکرد:
الف) تحقیر مادی و اقتصادی: سیاست های اقتصادی دهه ۱۹۸۰ در رومانی، بهویژه برنامه پرداخت سریع بدهی خارجی تحت رهبری چائوشسکو، به یکی از شدیدترین دورههای کاهش کیفیت سطح زندگی مردم در تاریخ معاصر این کشور تبدیل شد. این سیاستها که از سال ۱۹۸۱ بهطور رسمی آغاز گردید، اغلب با هدف بازپرداخت کامل بدهیهای خارجی طراحی شده بود و درنهایت در سال ۱۹۸۹، اندکی پیش از انقلاب رومانی، بهطور کامل محقق شد. پیامدهای مستقیم این برنامه بر سطح زندگی مردم عبارت بود از (Ban, 2012): صفهای طولانی و چندساعته برای دریافت اقلام اساسی غذایی؛ جیرهبندی رسمی مواد غذایی از طریق کارتهای سهمیهبندی که مقادیر بسیار محدودی را برای هر نفر در ماه تعیین میکرد؛ صادرات گسترده تقریباً تمام محصولات کشاورزی و بخش قابل توجهی از تولیدات صنعتی بهمنظور کسب ارز خارجی که بهطور مستقیم به کمبود داخلی دامن میزد؛ قطعیهای مکرر و طولانیمدت برق، محدودیت شدید تأمین گاز و گرمایش مرکزی، ممنوعیت یا محدودیت شدید استفاده از وسایل برقی خانگی در ساعات شب یا در زمستان بهمنظور صرفهجویی در انرژی.
این کمبودها و محدودیتها تصادفی یا صرفاً نتیجه سوءمدیریت نبودند؛ بلکه بخشی از یک راهبرد آگاهانه و نظاممند بودند که هدف اصلی آن، ایجاد مازاد تجاری برای بازپرداخت بدهی و حفظ استقلال سیاست خارجی بدون وابستگی به وامدهندگان غربی و صندوق بینالمللی پول بود. چائوشسکو این رویکرد را بهعنوان یک ضرورت ملی ـ ایدئولوژیک توجیه میکرد و بارها تأکید داشت که فداکاریهای موقت مردم برای تقویت کشور و استقلال آن ضروری است. هرچند نقلقول دقیق و مشهور «مردم باید کمتر بخورند تا کشور قویتر شود»، در منابع رسمی و مستقیم سخنان او به این شکل ثبت نشده است، اما اظهارات مشابهی در سخنرانیها و اسناد حزب کمونیست رومانی وجود دارد که بر لزوم کاهش مصرف شخصی به نفع اهداف کلان ملی تأکید میکردند. این نوع گفتمان، درعمل نوعی تحقیر ایدئولوژیک و رسمی شهروندان به شمار میرفت؛ زیرا دولت بهطور علنی شهروندان را مسئول مشکلات اقتصادی نمیدانست، بلکه آنها را ملزم به تحمل رنج برای هدف بزرگتر میکرد. از منظر تحلیل سیاسی ـ اقتصادی، این سیاست را میتوان نوعی شوکدرمانی معکوس توصیف کرد که برخلاف نسخههای معمول دهه ۱۹۹۰، نه بهسوی بازار آزاد، بلکه بهسوی تشدید کنترل مرکزی و خودکفایی اجباری حرکت کرد. رویکردی که درنهایت به قیمت فروپاشی همان رژیم تمام شد.
ب) تحقیر نمادین و کیش شخصیت وارونه: در حالی که مردم در سرما و گرسنگی به سر میبردند، رسانههای دولتی ساعتها از سفرههای پرزرقوبرق کاخهای چائوشسکو، مهمانیهای مجلل، لباسهای گرانقیمت النا همسر چائوشسکو و القاب اغراقآمیزی نظیر «مادر ملت » برای النا و «نابغه کارپاتها » برای چائوشسکو سخن میگفتند (Sorescu Marinković, 2017). این عناوین بخشی از یک ساختار تبلیغاتی بود که رهبران را به سطح موجوداتی فرابشری و تقریباً الهی و در سوی دیگر شهروندان را بهعنوان ابزارهای فداکار اما ذاتاً کمارزش برای هدف بزرگتر تقلیل میدادند. تضادی آشکار میان واقعیت روزمره مردم و نمایش رسمی زندگی رهبران، نهتنها یک نابرابری طبقاتی عمیق، بلکه شکافی نمادین و ایدئولوژیک میان «رهبر خداگونه» و «مردم بیارزش» به وجود آورد که تحقیر را از سطح صرفاً مادی به سطح هویتی و وجودی ارتقا داد.
ج) تحقیر روانی از طریق نظارت و افشای کنترلشده: همانطور که پیشتر اشاره شد، سکوریتاته از شیوه «افشای کنترلشده» بهعنوان یکی از ابزارهای اصلی سرکوب و کنترل اجتماعی استفاده میکرد. در این روش، بهطور عمدی و انتخابی به فرد هدف اطلاع داده میشد که شخصی، بدون افشای نام یا هویت گزارشدهنده، علیه او گزارش داده است؛ این افشاگری معمولاً از طریق احضارهای مکرر، بازجوییهای تهدیدآمیز یا حتی نامهها و پیامهای غیرمستقیم انجام میشد. هدف اصلی این روش، مسموم کردن روابط انسانی و ایجاد شک و تردید فراگیر در جامعه بود. این رویکرد بهطور نظاممند روابط خانوادگی، دوستی و همسایگی را برهم میزد. نگامی که فرد درمییافت نزدیکترین افراد زندگی او، ازجمله همسر، فرزند، والدین، برادر یا دوست صمیمی، ممکن است گزارشدهنده باشند، اعتماد بنیادی حاکم بر روابط انسانی فرو میریخت. با این رویکرد، شهروندان در موقعیتی قرار میگرفتند که نهتنها در برابر رژیم، بلکه در برابر یکدیگر نیز احساس ناامنی و تحقیر کنند: «اگر نزدیکترین افرادت علیه تو گزارش دهند، پس تو واقعاً بیارزش، منزوی و غیرقابل اعتماد هستی» (Stan, 2005). این حس انزوا و بیارزشی، یکی از مؤثرترین ابزارهای رژیم برای جلوگیری از شکلگیری هرگونه همبستگی یا مقاومت جمعی بود.
از منظر پیر بوردیو، این مکانیسمها دقیقاً مصداق «خشونت نمادین » هستند؛ خشونتی که از طریق تحقیر، القای احساس حقارت و درونیسازی سلطه عمل میکند و قربانی را به پذیرش وضعیت خود بهعنوان یک وضعیت طبیعی و شایسته وامیدارد. بوردیو نشان میدهد که قدرت زمانی پایدار میشود که قربانیان، وضعیت حاکم را طبیعی و بدیهی تلقی کنند. در این چهارچوب، تحقیر نظاممند، القای بیارزشی و مشروع جلوه دادن نابرابری، مصادیقی از خشونتاند که بدون خونریزی عمل میکنند، اما پیامدهای عمیق روانی و اجتماعی به همراه دارند. تحلیل عنصر تحقیر در رژیمهای توتالیتر، با اتکا به این نظریه، نشان میدهد که جرم دولتی میتواند از سطح رفتارهای فیزیکی فراتر رفته و به تخریب کرامت انسانی در سطح نمادین منجر شود.
در چهارچوب جرمشناسی انتقادی، این تحقیر نظاممند یک جرم دولتی ساختاری است، زیرا بهصورت سازمانیافته و از بالا طراحی شده بود؛ از نهادهای رسمی چون دولت و حزب برای اجرا استفاده میکرد؛ و هدفش نهفقط مجازات مخالفان، بلکه تخریب کرامت و هویت جمعی کل جامعه بود. بنابراین دیکتاتور سرخ برای اعمال سلطه خود به کشتار گسترده نیاز نداشت؛ کافی بود ملتی را هرروز با این احساس مواجه سازد که «بیارزش»، «ناتوان» و «شایسته رنج» است. این وضعیت را میتوان عمیقترین و ماندگارترین جنایت رژیم چائوشسکو دانست.
2-1- تحقیر بهمثابه جرم دولتی
تحقیر بهعنوان فرایندی که طی آن فرد یا گروهی از افراد، از ارزش، احترام و اعتبار اجتماعی محروم میشوند، در بستر سیاسی رژیم چائوشسکو به ابزاری نظاممند برای اعمال سلطه تبدیل شد. این پدیده در رومانی، نه در سطح فردی بلکه در مقیاس جمعی و ملی، رخ داد و جامعه را به فضایی از شرم و انفعال مبدل ساخت. دولت با وضع معیارهای غیرانسانی برای سنجش وفاداری ازجمله اجبار به گزارشدهی محرمانه از نزدیکان و پذیرش نظارتهای فراگیر بر زندگی خصوصی، شهروندان را در موقعیت انتخاب میان بقای شخصی و حفظ شرافت انسانی قرار میداد. این دوگانگی اجباری در فضایی مملو از تهدیدهای پنهان و فشارهای ایدئولوژیک، بسیاری را به خیانت نسبت به دوستان، همکاران و اعضای خانواده واداشت. نتیجه این فرایند، تخریب روابط اجتماعی و شکلگیری احساس شرم بیارزشی و گناه ماندگار در وجدان فردی و جمعی بود. از منظر جرمشناسی انتقادی، این فرایند، شکلی از جرم دولتی محسوب میشود که برآیند آن افزون بر حذف فیزیکی مخالفان، نابودسازی توان روحی روانی، اخلاقی و اجتماعی مردم برای مقاومت در برابر قدرت مطلقه است. چائوشسکو با بهرهگیری از دستگاه اطلاعاتی سکوریتاته، جامعهای ساخت که در آن بسیاری از شهروندان، خود را مغلوب، بیاثر و فاقد اعتبار میدانستند. این تحقیر نظاممند به عرصه فرهنگی نیز گسترش یافت. در چهارچوب نئوپاتریمونیالیسم حاکم ، میراث فرهنگی ناملموس ازجمله فولکلور و نمایشهای مردمی، از معنا تهی و به ابزار تبلیغ ایدئولوژی کمونیستی ـ ناسیونالیستی تبدیل شد. در جشنوارههایی مانند «آواز رومانی »، از شرکتکنندگان روستایی خواسته میشد تا سنتهای خود را بازطراحی کنند که با الزامات ایدئولوژیک رژیم سازگار باشد (Popovici, 2024). آنکا گیورچسکو این پدیده را «دستکاری نمادین سیاسی » نامیده است. در پهنهای دیگر، سیاستهای اقتصادی نیز به ابزاری برای تحقیر جمعی تبدیل شده بود. کمبود عمدی مواد غذایی و کنترل شدید مصرف، افزون بر فقر مادی، احساس حقارت ملی را تقویت میکرد. این سیاستها بخشی از راهبرد صادراتگرایی رژیم برای پرداخت بدهیهای خارجی بود که به قحطیهای محلی و افزایش مرگومیر نوزادان انجامید. پیامدهای بلندمدت این رویداد، حتی پس از سقوط رژیم در انقلاب ۱۹۸۹ نیز تداوم یافت. جامعه رومانی با زوال سرمایه اخلاقی، گسترش بیاعتمادی و تداوم فرهنگ ترس مواجه شد. سنتهای نمایشی فولکلوریک که در دوران چائوشسکو نهادینه شده بود، همچنان به شکل خشونت نمادین عمل میکند و جوامع روستایی را در چرخهای از شرم نسبت به اصالت محلی گرفتار نگه میدارد (Giurchescu, 1987).
2-2- حذف اجتماعی مخالفان
در رژیم چائوشسکو، نظام گزارشنویسی اجباری بهعنوان یکی از پیچیدهترین ابزارهای جرم دولتی عمل میکرد. این سیستم مبتنی بر شبکهای گسترده از خبرچینان بود که همسایگان، همکاران، اعضای خانواده و حتی کودکان را دربرمیگرفت و شکلی ظاهراً غیرخشونتآمیز از کنترل اجتماعی را اعمال مینمود (Deletant, 1995). سازمان امنیتی سکوریتاته بهعنوان بازوی اصلی این نظام، علاوه بر جمعآوری اطلاعات سیاسی، با نفوذ به لایههای خصوصی زندگی شهروندان، از طریق نظارت بر مکالمات روزمره و افشای هدفمند گزارشها، جامعه را به فضایی از سوءظن دائمی تبدیل میکرد. این سازکار که ریشه در راهبردهای توتالیتر دهه ۱۹۵۰ داشت، فراتر از سرکوب مستقیم، بر قدرت تخریبی بیاعتمادی تکیه میکرد (Bottoni, 2018: 124). در این سیستم، فردی که به فعالیت ضددولتی متهم میشد، لزوماً با دستگیری یا مجازات فیزیکی مواجه نمیگردید، بلکه از طریق پخش شایعههای هدفمند، نظارت بر روابط اجتماعی و انزوای تدریجی از شبکههای حمایتی، به حاشیه رانده میشد. این حذف اجتماعی بهمرور زمان مخالفان واقعی یا بالقوه را به کنارهگیری داوطلبانه از عرصه سیاسی و اجتماعی واداشته و به انفعال روانی فرو میبرد. از منظر جرمشناسی انتقادی، این روش مصداق بارز «خشونت خاموش» محسوب میشود. این شیوه درعمل نهتنها مخالفان را بیاثر میکرد، بلکه بسیاری از شهروندان عادی را وادار به سانسور اندیشهها و احساسات خویش در خلوت خصوصی مینمود. در چنین فضایی، هر گفتوگویی، حتی در میان خویشاوندان، به تهدیدی بالقوه تبدیل میگشت و مرز میان حوزه عمومی و خصوصی بهکلی محو میشد. انزوای ناشی از این ساختار، فراتر از افراد خاص، کل جامعه رومانی را در وضعیتی از همزیستی اجباری با ترس غوطهور ساخته بود (Seligman, 1975). این پدیده از دیدگاه جرمشناسان انتقادی دارای کارکردی دوگانه بود؛ از یک سو قدرت رژیم را با کاهش هزینههای سرکوب مستقیم تثبیت مینمود و از سوی دیگر هزینه روانی مخالفت را تا حد غیرقابل تحمل افزایش داده و جامعه را به انفعال پایدار وادار میساخت.
3-2- جرم دولتی در پوشش قانون
چائوشسکو برای تثبیت خشونت خاموش خود، قانون را به سپری نفوذناپذیر تبدیل کرد. اخراج از کار، مصادره اموال، بازداشتهای موقت، محدودیتهای شغلی و تحصیلی، نظارت همهجانبه و حتی سیاستهای جمعیتی اجباری، همه با توجیهات حقوقی، بخشنامههای اداری و احکام قضایی رسمی، اجرا میشدند. در این نظام، «قانونی بودن» نهتنها معادل مشروعیت نبود، بلکه خود به ابزاری برای بازتولید ظلم و بیعدالتی بدل شده بود. این پدیده از منظر نظریه جرم دولتی، نمونهای روشن از سوءاستفاده از ساختارهای رسمی حکمرانی است؛ جایی که دولت با برخورداری از قدرت بیرقیب و مشروعیتی که در دل قانون نهفته، رفتارهای ذاتاً ضدحقوق بشری را در قالب قانون، مشروع جلوه میدهد. تاریخ سیاسی بشر نشان میدهد که قدرت، هرچند در ظاهر برای اداره امور عمومی و خدمت به منافع جمعی واگذار میشود، درعمل همواره در معرض انحراف و سوءاستفاده نظاممند قرار دارد (غلامی و دیگران، 1402: 26). در چنین بستری، اصل قانونی بودن جرم و مجازات که در ظاهر چهارچوبی محکم برای تحدید قدرت فراهم میآورد، به پرسشی بنیادین تبدیل میشود: آیا هر آنچه در قالب قانون تحقق مییابد، الزاماً مشروع و عادلانه است؟ پاسخ، آشکارا منفی است؛ زیرا قانون، خود محصول اراده حکومت است و میتواند رفتاری را قانونی جلوه دهد که از منظر اخلاقی و انسانی کاملاً نامشروع باشد (دوستمحمدی و اختیاری امیری، 1398: 101). مشروعیت، مفهومی چندوجهی است که از مرزهای ظاهری قانون فراتر میرود و مستلزم سنجش اخلاقی، اجتماعی و انسانی است (شیری و جعفرپور صادق، 1400: 351). در این معنا، جرائم دولتی به رفتارهایی اطلاق میشود که اگرچه در قالب قوانین رسمی منع نشدهاند، اما از دیدگاه وجدان عمومی جامعه، زیانبار، غیرعادلانه و ضدحقوق بشری هستند. چنین جرائمی در سایه بیاعتباری ساختاری شکل میگیرند؛ وضعیتی که در آن قانون بهجای ابزار تحدید قدرت، به سپری برای تداوم سلطه و سرپوشگذاری بر تخلفات ساختاری تبدیل میشود (کرامت و علیپور، 1399: 235). رژیم چائوشسکو، نمونهای برجسته از این پدیده بود؛ خشونت پنهان، از کنترل روانی تا تحقیر اجتماعی، زیر پوشش چهارچوبهای قانونی و اداری اعمال میگردید. سیاستهای سرکوبگرانه چون اخراج از کار، مصادره اموال، بازداشتهای موقت و نظارت همهجانبه با زبان قانون توجیه میشدند و دقیقاً در همان لحظهای که قانون به ابزاری برای بازتولید سلطه و بیعدالتی تبدیل شد، جرم دولتی به اوج کارآمدی خود رسید. وقتی شهروندان دریافتند که ظلم در پوشش قانون توجیه میشود، احساس بیقدرتی و ناامیدی در آنان نهادینه شد. اعتماد اجتماعی که بنیاد هر نوع همبستگی و سرمایه اجتماعی است، جای خود را به ترس و بدگمانی داد؛ روابط انسانی به شبکهای از سوءظن و مراقبت متقابل بدل شد و جامعه در چرخهای از سرمایه منفی گرفتار آمد؛ حالتی که در آن افراد پس از تجربههای مکرر ناکامی در برابر ساختار سلطه، به این باور میرسند که هیچ اقدام فردی یا جمعی نمیتواند وضع موجود را تغییر دهد و به انفعال دائمی روی میآورند. در رژیم چائوشسکو، این رویداد برآیند فرایند قانونیسازی ظلم بود. شهروندانی که شاهد سرکوب اعتراضات در قالب احکام قانونی بودند، بهتدریج از هرگونه کنش جمعی دست شستند و به انزوای روانی فرو رفتند. این میراث حتی پس از انقلاب ۱۹۸۹ نیز باقی ماند و بازسازی اعتماد اجتماعی را با دشواریهای فراوان مواجه ساخت. مثال بارز این رویداد، تغییر کد جزایی کشور رومانی و تسری مجازات سالب حیات برای جرائم سیاسی و امنیتی بود؛ در حالی که پیشتر مجازات مرگ برای جرائمی نظیر قتل عمد اعمال میشد (Bottoni, 2017).
این پدیده محدود به رومانی نیست؛ الگویی جهانشمول برای نظامهای اقتدارگرا فراهم میآورد که در آنها قانون نه ضامن عدالت، بلکه ماسکی برای تداوم سلطه است. در رومانی چائوشسکو، این فرایند با اتکای ویژه به سکوریتاته به اوج خود رسید و جامعهای غرق در بیاعتمادی و شکافهای روانی پدید آورد که حتی پس از فروپاشی رژیم، توان بازسازی هویت جمعی خود را بهسختی بازیافت؛ بنابراین مقابله با جرائم دولتی در پوشش قانون، مستلزم عبور از ظاهر قانونی و بازاندیشی در مبانی مشروعیت است. صرف اتکا به اصل قانونی بودن جرم، تضمینی برای عدالت نیست؛ آنچه ضرورت دارد نظارت مداوم بر مشروعیت اخلاقی، اجتماعی و انسانی قوانین است تا قانون بهجای ابزار سلطه، به سپری در خدمت عدالت و کرامت انسانی تبدیل شود.
نتیجهگیری
بررسی رژیم چائوشسکو در رومانی نشان میدهد که سلطه اقتدارگرا لزوماً به خشونت فیزیکی آشکار وابسته نیست و میتواند از طریق سازکارهای پنهان، روانی و نمادین بهصورت پایدار ادامه یابد. سکوریتاته، دستگاه امنیتی رژیم، فراتر از یک نهاد اطلاعاتی ساده عمل میکرد؛ این سازمان با ایجاد شبکهای گسترده از اطلاعرسانان، تهدیدهای شغلی، اخراج از مسکن، فشارهای ایدئولوژیک و نظارت همهجانبه، فضایی از بیاعتمادی عمیق و انزوای اجتماعی در جامعه تولید کرد. همه این اقدامات در خدمت هدفی واحد بودند: جامعهای که خود را زندانی کند و دیگر نیازی به زندانبان خارجی نداشته باشد. انقلاب دسامبر ۱۹۸۹، رژیم چائوشسکو را سرنگون کرد، اما زخمهای عمیق روانی و اجتماعی آن را التیام نبخشید. بیاعتمادی مزمن به نهادهای عمومی، فرهنگ هراس نهادینهشده، کاهش شدید سرمایه اجتماعی و احساس حقارت جمعی که طی بیش از دو دهه کاشته شده بود، همچنان از موانع اصلی دموکراتیزاسیون، انسجام ملی و بازسازی اعتماد در رومانی به شمار میروند. تجربه رومانی صرفاً یک مورد تاریخی محلی نیست؛ بلکه الگویی قابل تعمیم برای فهم جنایت دولتی در مقیاس گستردهتر ارائه میدهد. سازکارهایی که در بخارست و دیگر شهرهای رومانی برای تولید بیاعتمادی و نابودی همبستگی به کار گرفته شد، در اشکال گوناگون در تاریخ استعمار نیز دیده میشود: محرومیت ساختاری هدفمند، تبعیض قانونیشده، سلب مالکیت فرهنگی و اقتصادی، جابهجایی اجباری جمعیتهای بومی، تخریب هویتهای جمعی و استفاده از قوانین بهظاهر متمدنانه برای مشروعیتبخشی به ظلم. تفاوت اصلی در این است که در رومانی این جنایت علیه شهروندان خود کشور انجام شد و در استعمار، علیه ملتهای تحت سلطه انجام میشود؛ اما منطق بنیادین یکسان بود: تضعیف اعتماد، کرامت و ظرفیت مقاومت جمعی تا سلطه بدون نیاز به نیروی نظامی مداوم تداوم یابد. جنایت دولتی، چه در قالب رژیم کمونیستی رومانی، چه در قوانین نژادی دوران استعمار و چه در سیاستهای تبعیضآمیز معاصر، یک ویژگی مشترک دارد: آسیبهای جسمی ممکن است با گذر زمان بهبود یابند، اما زخمهایی که بر روح جمعی، اعتماد اجتماعی و حس ارزشمندی یک ملت وارد میشود، نسلها دوام میآورد. مقابله واقعی با چنین جنایاتی فراتر از مجازات عاملان است؛ نیازمند بازسازی تدریجی اعتماد از طریق اصلاحات قضایی عمیق، آموزش تاریخی صادقانه، احیای کرامت انسانی و بازاندیشی مداوم در مشروعیت قانون و قدرت است. تا زمانی که قانون بتواند ظلم را مشروع جلوه دهد و بیاعتمادی به هنجار غالب جامعه تبدیل شود، خطر تکرار تجربههای چائوشسکویی و استعماری در اشکال نوین و بهروز همچنان وجود خواهد داشت.